مُخبِر زنگ میزنه
مُخبِر زنگ میزنه خونه یارو میگه: آقا شما ماشین دارین؟ میگه: آره. میگه: خب حالا چند کیلو دوغ دارین؟ میگه: چه ربطی داره! میگه: پس از فردا ماشین شما دولتیه!
ضحك برای سلامتی جسم و روح
مشاهده همه جوکهامُخبِر زنگ میزنه خونه یارو میگه: آقا شما ماشین دارین؟ میگه: آره. میگه: خب حالا چند کیلو دوغ دارین؟ میگه: چه ربطی داره! میگه: پس از فردا ماشین شما دولتیه!
دانشجو میگه: استاد من امتحان رو افتادم. استاد میگه: نگران نباش، تو فقط یکی از هزاران نفری هستی که من ناامیدشون کردم!
مریض میگه: دکتر من هر شب خواب گوسفند میبینم. دکتر میگه: خب دارو بده. مریض میگه: چه دارویی؟ دکتر میگه: قرص خواب! تا وقتی بیداری خواب نمیبینی!
پسره به باباش میگه: بابا من میخوام برم ماه! باباش میگه: برو پسرم، ولی شبها زود بیا!
یارو به رفیقش میگه: زنم از اونجایی که فهمیده من رمز گوشیمو عوض کردم، دیگه باهام حرف نمیزنه. رفیقش میگه: خب این که خوبه! میگه: آره ولی مشکل اینجاست که رمز جدید همون قبلیه!
رفتم بانک، مسئول صندوق بهم میگه: چند میخوای؟ گفتم: ۵۰۰ تومن. گفت: چه اسکناسی؟ گفتم: اسکناس که باشه بهتره! ولی معمولاً کاغذی میدین!
یاری میره رستوران میگه: یه مرغ سرخ بیار. گارسون میگه: ببخشید مرغ قرمز نداریم، مرغ سرخ داریم. یاری میگه: خب بابا همونه دیگه، مرغ رو که نمیبینی قرمزه، سرش که قرمزه!
مهندس میگه: من میتونم یه پل بسازم که ۱۰۰۰ ماشین روش رد بشه. مهندس دیگه میگه: من میتونم یه پل بسازم که ۲۰۰۰ تا رد بشه. یاری وسطش میگه: من میتونم یه پل بسازم که هیچ ماشینی رد نشه! هر دوتا مهندس نگاش میکنن. میگه: میبندمش!
بچهه از باباش میپرسه: بابا رمز وایفای چیه؟ باباش میگه: صبر کن بزرگ شی. بچه میگه: خب من همین الان هم بزرگم! باباش میگه: پس چرا هنوز رمز رو نمیخونی؟
رفیقم گفت: میخوام برم سفر طلایی! گفتم: خب بریم. گفت: نه تو بمون، طلاهام رو میبرم!
استاد به دانشجوها میگه: اگه یه گربه رو بندازی تو آب، خیس میشه. اگه یه ماهی رو بندازی رو خشکی، میمیره. نتیجه چیه؟ یکی میگه: آب و خشکی قاطی نمیشه! استاد میگه: نه، نتیجه اینه که بعضیا اصلاً نباید بندازیشون!
یاری به رفیقش میگه: بیا بریم چایی بخوریم. رفیقش میگه: نه ممنون. یاری میگه: خب اصرار نکن دیگه! رفیقش میگه: من که نگفتم نمیخوام، گفتم ممنون! یاری میگه: آره ولی یه کم اصرار کن!
ساعت ۳ نصف شبه، یاری زنگ میزنه به رفیقش: بیداری؟ رفیقش میگه: آره. یاری میگه: خب پاشو بریم قدم بزنیم! رفیقش میگه: ساعت ۳ نصف شبه! یاری میگه: آره، بریم قبل از اینکه شلوغ بشه!
دختره به پسره میگه: تو منو دوست داری؟ پسره میگه: آره. دختره میگه: چقدر؟ پسره میگه: اندازه دور تا دور دنیا! دختره خوشحال میشه. پسره زیر لب میگه: ولی دنیا تخته!
یاری با ماشین میاد جلوی پلیس. پلیس میگه: آقا گواهینامه! یاری میگه: ندارم. پلیس میگه: بیمه! یاری میگه: ندارم. پلیس میگه: مالیات! یاری میگه: ندارم. پلیس میگه: پس چی داری؟ یاری میگه: بنز!
رفیقم رفته کنار دریا، زنگ زده بهم میگه: اینجا آب زیاده! گفتم: خب عادیه، دریاست. گفت: نه بابا، اومدم یه لیوان آب بخورم، فهمیدم شیرش قطعه!
یاری میگه: من از زندگی یه چیزی یاد گرفتم. رفیقش میگه: چی؟ میگه: هیچوقت دوتا چیز رو با هم قاطی نکن. رفیقش میگه: مثل چی؟ میگه: مثل عسل و سیر!
رفیقم ماشینشو فروخته، میگه: میخوام باهاش مسافرت برم. گفتم: مگه فروختیش؟ گفت: آره ولی هنوز کلیدش پیشمه!
معلم: بگو یه جمله با کلمه «زیبا». دانشآموز: معلم من زیباست! معلم: ممنون. دانشآموز: ولی فقط وقتی خوابه!
یاری به رفیقش میگه: من عاشق شدم! رفیقش میگه: چه خوب! کیه؟ میگه: مامانم! رفیقش نگاش میکنه. میگه: آره خب، اون تنها کسیه که هیچوقت ولم نمیکنه!
یاری میگه: بچهام تازه به دنیا اومده. رفیقش میگه: تبریک! چی شد اسمشو چی گذاشتی؟ میگه: هنوز نتونستم! رفیقش میگه: چرا؟ میگه: هر دفعه اسمی بهش میدم، گریه میکنه!
کارگره میگه: آقا من ۲۰ ساله کار میکنم! کارفرما میگه: آفرین. کارگره میگه: آقا یه سوال دارم. کارفرما میگه: بپرس. کارگره میگه: من ۲۰ ساله کار میکنم، پس کار شما کیه؟
رفیقم میگه: تیم محبوبت باخت! گفتم: مهم نیست. گفت: مهم نیست؟ گفتم: آره، من از اون تیما نیستم که ببازه!
رفیقم زنگ زده میگه: امروز تولدمه! گفتم: مبارکه! گفت: کیک خریدم، بیا! گفتم: ساعت چنده؟ گفت: ۱۲ شب! گفتم: خب من خوابم! گفت: آره، برا همین زنگ زدم!
رفیقم میگه: من از خیابون رد شدم، یه ماشین اومد جلوم! گفتم: خب؟ گفت: خب هیچی! فقط یه لحظه فکر کردم من رانندهام!
رفیقم بهم میگه: سلام. میگم: سلام. میگه: خوبی؟ میگم: آره. میگه: چه خبر؟ میگم: هیچی. میگه: خب باشه. میگم: باشه. (۵ دقیقه سکوت) میگه: پس کجایی؟
معلم میگه: اگه ۱۰ تا سیب داشته باشی و ۳ تاشو بدی به دوستت، چند تا میمونه؟ دانشآموز: ۷ تا. معلم: خب اگه ۳ تا دیگه هم بدی؟ دانشآموز: ۴ تا. معلم: عالیه! حالا ۴ تا دیگه؟ دانشآموز: خانوم من سیبم کمه!
رفیقم زنگ میزنه میگه: منو میشناسی؟ گفتم: نه. گفت: پس چرا جواب میدی! قطع کرد!
رفیقم دعوتم کرده مهمونی. رفتم در زدم، در باز شد. دیدم هیچکی نیست! یهو رفیقم از پشت سرم میگه: بله، همینه! مهمونی فقط تو و من!
رفیقم میگه: من همیشه آخرین لحظه تصمیم میگیرم. گفتم: خب نتیجه چیه؟ میگه: نتیجه اینه که من هیچوقت تصمیم نمیگیرم!